۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

وزارت 1

+ از وزارت اطلاعات تماس می گیرم.
- بفرمایید؟
+ دیروز با کاندوم کجا می رفتید؟
- می رفتم حامل های اقتصادی رو بارور کنم
+ تحریم همه لوله ها را بسته ، اقتصاد سالهاست عقیم شده ، کاندوم ؟
- اخه اقتصادمون بیماره ، گفتم نگیرم
+ پس با رویش ناگریز نرخ ها چه می کنی؟
- انکی صبر .... ننت نزدیک است.
(صدای بوق اشغال)

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

فرازی از زندگی مراد

آمد روی مسائل و مشکلات زندگیش سرپوش بگذارد که نشد و مجبور شد از چاه بست استفاده کند و اتفاقا جواب هم داد.
تازه اونجا بود که فهمید کل زندگیش را گوه برداشته است.

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

مراد در جدال با حقيقت

سرش را به شير آب سرد كن چسبانده بود و آب مي خورد . در حين آب خوردن متوجه انعكاس يك چيزي در استيل جلوي چشمش شد . سريع جاخالي داد و يك دست با سرعت به شير كوفته شد . وقتي كاملا برگشت متوجه خيل عظيم زامبي ها پشت سرش شد . اولي را كشت و فرار كرد . زامبي ها به دنبالش بودند و مراد فرار مي كرد. درحال دويدن بود كه يك نفر با پژوي اخوندي جلويش ظاهر شد . مراد به فرد هشدار داد كه فرار كن ولي او اعتماد به نفس عجيبي داشت . با ترس به پشت سرش نگاه انداخت تا فاصله خود با زامبي ها را بسنجد كه شكه شد . همه زامبي ها در حال فرار بودند. ايستاد و نفس زنان به فرار دست جمعي انها نگاه كرد. عرق روي پيشاني خود را با استين دستش پاك كرد وبه سمت زامبي ها رفت تا متوجه ماجرا بشود . به زامبي ها نزديك شد و ارام به صحبت هاي انها گوش داد .

 (ديالوگ دو زامبي پدر و پسر )

 پدر براي چي فرار مي كنيم؟ -پسرم مگر اون موجود كه از ماشين پياده شد نديدي؟ ديدم ولي او هم يك انسان بود. - نه خير جانم ، اون يك ... يك .. اااااخووند بود. ( پسر به سرعت فرار خود مي افزايد) نه ه ه ، آخوند خون آشام؟ -درسته پسرم اين تنها موجوديه كه هم انسانه و هم انسان تغذيه ميكنه . نذر كردم اگه سالم برسيم به خونه اينو بندازم صدقات ( زامبي پدر يك دو هزاري از جيب در مي اورد و به زامبي پسر نشان مي دهد) مراد تازه متوجه وخامت اوضاع شده بود . يا بايد با زامبي ها همراه مي شد و يا بايد به سمت آخوند ميرفت . تصميم سختي بود . بالاخره تصميم گرفت .

 شب را همانجا ماند و خود را براي جنگ با آخوند اماده كرد. صبح زود از خواب بلند شد غسل كرد و دستهاي خود را حنا گرفت. دوشكا را دست راست و ژسه را در دست چپ ( علت استفاده از ژسه اين است كه اين واقعه اوايل روزهاي تحريم اتفاق افتاده است) وبه سمت اخوند حركت كرد. آخوند متوجه وجود مراد شد و به سمت او خيز برداشت.مراد با دو اسلحه به سمت او شليك مي كرد و شليك مي كرد . اما آخوند جيب خود را به سمت مراد گرفته بود و تمام تير هاي او به داخل جيب اخوند مي رفت . اگر برد مفيد اين اسلحه ها را ٢٠٠٠ متر در نظر بگيريم باز راه بسيار زيادي تا انتهاي جيب اخوند داشتند . مراد متوجه اين حركت آخوند شد و يك نارنجك به سمت اخوند پرتاب كرد و نارنجك به داخل جيب او رفت . اما دريغ از يك تقه كوچك. در اين لحظه مراد تمام اسلحه ها را رها كرد و به سمت زامبي ها فرار كرد.

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

داستان كوتيك

تركه تاقچه بالا مي ذاره چهارپايه از زير پاش در ميره سر ميخوره ميره توي تموم جونم كه باز برات اواز بخونم . بعد كه بررسي مي كنه ميبينه كه كمَّرو ممّه رو همّه رو داده جلو كه تعادلش به گا رفته . ميره دكتر ميگه : آي دكتر كمَّرو ممّه رو ميدم بالا درد ميگيره همَّه رو حالا . دكتر هم قرص كولوكولو وُرجَك بهش ميده و ان مرد به سوي درمان رهسپار مي شود.

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

ست

سلیقه و قدرت طراحی که این سانسورچی ها تو سریال ها روی یقه و استین زن ها دارند ، طراح های ایتالیایی روی
کارهای واقعیشون ندارند.

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

ور زدني از نوي سنده وبلاگ در شب يلدا

از بچگي مرا بأهوش مي خواندند ٠ من از ١١ سالگي پشت فرمان مي نشستم ٠ در ٦ سالگي اسباب بازي هاي من همه برد هاي سوخته مدارات إلكترونيكي بود ٠ در مخترع بودن و چهره شدنم كسي شك نداشت٠اما أينها همه تئوري هايي خزئبل ( ؟ ) بودند ٠ اما حالا ، در خاندانمان همه بر تخمي بودن دست فرمانم اتفاق نظر دارند ٠ به طوري كه زنان تازه تصديق گرفته هم پشت سر م بوق هاي ممتد مي زنند ٠ اين الكترونيك هم شد وبال گردنم ٠ شد رشته ام ، شد بدبختي ام ٠مگر پاس مي شوند اين درس هاي سه واحدي تخصصي؟ اين وضعيت حال من گلچيني از سليقه هاي اطرافيانم است ٠ من مجموع عقده هاي دروني أطرافيان هستم ٠ مگرنه تمام ركابي هاي من بوي هنر مي دهند (عر عر ) ٠ حتي مشاورم هم گفت : با اين روشي كه تو پيش گرفتي اينده اي تاريك داري ٠ البته اين را هم بگويم كه مشاورم دفترچه بيمه را قبول دارد مگر نه من به عمه ام خنديده ام جلسه اي پنجاه تؤمن پول يا مفت بدم حرف بشنوم ٠ دهان خود را مي جنبانند ومي گويند : چرا نميروي خارج و من متوجه مي شوم كه خيلي از مرحله پرت اند ٠ امريكا خوب است و من ان را دوست دارم ٠ مي گويند براي استفاده از اينترنت ان بأيد از فشار شكن استفاده كرد ٠ شايد هم من سوژه مناسبي براي اسگلاسيون بودم ٠ در هر صورت جاي خوبي است و من دوست ندارم به من به ديد يك پناهنده نگاه كنند٠

خند

ترکه صبح زود روز جمعه میره توچال ، روغن ماشینشوعوض میکنه میاد بیرون
فکر کردید من از امریکا رفتن بدم میاد ؟ ترس من فقط به خاطر فاصله گرفتن از روحانیته

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

صدای شکستن کمر امریکا - ایران برنده همیشگی


طبق اخبار واصله ، ایران موفق شد یک هواپیمای جاسوسی امریکا را به زمین بنشاند .
فرمانده سپاه گفت : طبق بررسی های بسیار انجام شده توسط نیروهای زبده ، ما متوجه شدیم
هدف امریکا از فرستادن این هواپیما جاسوسی بوده است .
این هواپیما مجهز به رم فوق پیشرفته 1 گیگ ، دوربین فوق پیشرفته 2 مگاپیکسل می باشد .
 در این وسیله همچنین از لاستیک  و بال خیلی فوق پیرفته استفاده شده است.
امریکا از تکنولوژی فوق فوق پیشرفته آهن در ساخت بدنه آن استفاده کرده است.
ایشان در ادامه فرمودند : امریکا از تمام تکنولوژی های خود در این هوا پیما استفاده کرده و ما الان به تمام تجهیزات امریکا اشراف داریم.
وزیر خارجه ایران اضافه کرد : ما هم از تخته فوق پیشرفته برای تخته کردن در سفارت امریکا و انگلیس استفاده کردیم.
این فرمانده در انتها گفت : پدسّگا عجب چیزی ساختنا

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

تهران - نیویورک - واقعی

مسافرها همه عرق کرده بودند .از گرما. دنده از یک به خلاص و از خلاص به یک انتخاب دیگری نداشت.
راننده لُنگی به صورت می کشید و کلماتی مبهم مانند "س هِش"  حواله ایست بازرسی مقابل می کرد.
ترافیک شدید نه در اثر تصادف بود و نه در اثر بارندگی ، ایست بازرسی بسیجیان گرام جواب سوال بود .
عجیب بود . برای اولین بار بود که ایست بازرسی به این تر و تمیزی می دیدم .
لباس های چریک های امریکایی ، عینک دودی ، پوتین قهوهای امریکایی و ... همه چیز امریکایی به تن داشتند.
به جلوی ایست که رسیدیم ، یکی از انها سرش را داخل ماشین کرد و بعد از نگاه به من گفت " گوه "
پیاده شدم یقه اش را گرفتم و گفتم : هر خری می خوای برا خودت باش ، (اب دهن قورت ) مرتیکه الاغ درس صبت کن .
سرباز که در کل این مدت داشت با تعجب به من نگاه می کرد گفت : وات آر یو دو اینگ؟
مسافر یکی از ماشینها  سرش را از پنچره بیرون اورد و گفت : اون که حرف بدی نزد ، گفت " گو " یعنی برو 
برگشتم رو به سرباز ، اخه مگه فارسی رو گرفتن ازَت؟
دوباره همون مسافر تا سینه از پنجره بیرون اومد و گفت : دادا کجای کاری ! اینا امریکایی ان که تا دل تهران نفوذ کردن
ابلفضل!!! برای لحظاتی خون به مغزم نرسید ، افکارم اسپاسم کرد ، کمرم هم گرفت . البته این اخری ربطی به این ماجرا نداشت.
هول شده بودم . آی لاو اُباما ، آی لاو اُباما ، برای ماست مالی بد نبود .
از ایست رد شدیم .تمام زن ها بی حجاب بودند ، انگار با پرواز صبح به پاتایا رفته بودم. در اون حد.در این بین
ون گشت ارشاد رد شد که بزرگ روی درش نوشته شده بود " امر به منکر و نهی از معروف" .
سریعا در خانه را باز کردم وبه داخل رفتم . بعد از روشن کردن مودم و لب تاپ مرور گر را باز کردم.
دستهام میلرزید . عرق روی صورتم اسکی میرفت . دبلیو دبلیو دبلیو . سکس . کام ........ خدای من ! باز بود .
در اون لحظه فقط این سایت برای تست فیلترینگ به ذهنم میرسید. توی این حال و هوا بودم که یک موشک
اف 768 خوشه ای بالای خونه منفجر شد . لامصب تمام کافی نت های برزخ هم دایل اپه . وقتم هم تمومه .

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

انچه باران چند روزه تهران بر سر من اورد


خیلی شاد . سرحال . کیف توی دست راستم تاب بازی می کرد و قدم هام از روی سرخوشی بود.میرفتم دانشگاه .
 از بارون دیشب هنوز هوای گرفته و ذرات معلق اب باقی بود . همینطوری شدید و شدید تر می شد .طوری که تنها در عرض 20 ثانیه به بارانی سیل اسا تبدیل شد و اب هم همینطور بالا می امد. دانشگاه داشت دیر می شد . رعد و برق و نوع اب گرفتگیمنو یاد قوم لوط می انداخت .
توی ایستگاه ایستاده بودم . یک قایق شرکت واحد جلوم توقف کرد و سوار شدم. به قایقران گفتم : سیروس مسیرتون از کدوم وره؟ گفت : اینقایق خط خاوران - علم و صنعته . خیابون دماوند پیاده شدم کمی تا ایستگاه کرال رفتم و سوار لنج تهرانپارس-ازادی شدم.سطح اب خیلی بالا امده بود و لنج از مسیرش خارج شده بود.در این بین فقط کله برج میلاد بیرون بود. و لنج ران به سمت برج رفت .نزدیک برج پسری 23 -24 را دیدم که نوک برج میلاد نشسته بود . داد زدم بیا پایین ، تو در خطری ، بیا روی لنج تو رو ارواح خاک پدرت ، گفت : نمی ام ، اینجا در امانم  و شما به هلاکت می رسید . گفتم : بیا پایین بابا ، نمی خواد واسه ما کنعان بازی دربیاری ،.ولی با اصرار روی برج ماند .
 لنج دوباره به سمت مسیر اصلی خود( دانشگاه من ) به راه افتاد .  موج بالا می امد و به عرشه کوبیده می شد . رعد و برق ها برای ثانیه ای زمین را برای عکاسی ابرها از زمین فراهم میساختند.ساعت 7:31 صبح به دانشگاه رسیدم . دانشگاه؟ همش اب بود و اب .بلی ، من روی دانشگاه و روی سطح اب بودم.
از توی لنج لباس قواصی را برداشتم و بعد از نصب کپسول اکسیژن روی کمرم ، به پشت به داخل اب افتادم و به عمق 60 متری رفتم . با شنای قورباغه خودم را به جلوی درب کلاس رساندم . گفته بودند که این استاد ، احتمال کنسلی کلاسهایش بسیار کم است . اما مطمئنا با این شرایط جوی بد باید کلاسش برگزار نمی شد . درب را باز کردم . همه امده بودند ، استاد هم درس میداد. اما صدایی شنیده نمی شد و فقط حباب هایی از کنار ماسک استاد بیرون میزد. استاد بعد از دیدن من با دستش عدد 4 را نشان داد که عدد خوبی نبود و من حذف شده بودم. 

۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه

ماجرای مردی که مو به تن ادم سیخ می کند



روزی مردی برای استخدام به یک شرکت تخلیه چاه مراجعه کرد . رئیس شرکت  یک نِی به او داد و از او خواست یک چاه را تخلیه کند . رئیس نمونه کارش را دید و پسندید. به او گفت : حالا بیا این لباس کار را بگیر و مشغول کار شو .مرد وقتی شلوارش را دراورد شورتی به پا نداشت . رئیس عصبانی شد و گفت کسی که شورت ندارد یعنی دستشویی نمی رود و این مرد نمی تواند در امر تخلیه موفق باشد .
مرد را از شرکت بیرون کردند . جلوی شرکت مرد غمگین و افسرده قدم میزد و از شرکت فاصله می گرفت . دستش را در جیبش برد و یک دستمال کاغذی بیرون اورد .به اولین مغازه رفت و آن را به اصرار و قیمت خیلی کمی فروخت و دو تا دستمال گرفت . همینگونه فروخت و خروخت تا به یکی از گنده ترین و بزرگترین شرکتهای دستمال کاغذی تبدیل شد . او پس از دستمال کاغذی به نوار بهداشتی روی اورد و تولید ان را هم شروع کرد . مدتی بعد خبرنگاری به او گفت : شایعه شده که نوار بهداشتی های شما برای پوست بسیار مضر و خطرناکند. ایا امکان دارد که خودتان این نواربهداشتی را به کار برید ؟ مرد یک مدل بالدار دراورد و شلوارش را هم دراورد . همه تعجب کردند . او شورت به پا نداشت ! خبرنگار به او گفت : شما که بزرگترین شرکت دسمال کاغذی و نواربهداشتی را دارید شورت به پا ندارید ، اگر داشتید دیگر کی می شدید؟! مرد در جواب گفت : تخلیه چاه!    

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

ساعت 7 بامداد


-  پاشو پاشو کارت دیر شدا پاشو بینم

+  ئه .... بوق سگ تو این وقت صبح اینجا چی کار می کنی؟

- خروس خون مست بود ، گرفتنش . جاش من اومدم .

 + یه لقمه نون حلال   با   جون ادمیزاد  کجان؟

-  داشتن پوزیشن جدید ابداع می کردند که اونها رو هم گرفتند.

+  تو چجوری فرار کردی؟

-  سرهنگ جلالی هستم . بدون هیچ کار احمقانه ای دستاتو بزار رو سرت  و اروم برگرد.

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

داستان پیرمرد خود خواه


پیرمرد سوار شد . سومین نفر و اخرین نفر ظرفیت تاکسی محسوب می شد . راننده که از خواص بود

یک اهنگ گذاشته بود که در اون صداهایی ناشناخته و مرموز شنیده می شد . مرد پیر با صدایی

ریشتراش گونه ای گفت : اخه اینم شد اهنگ . رد کن بابا

راننده در کسری از ثانیه تا کمر امد وسط دو صندلی و داد زد : اخه تو چی میفهمی از

اهنگ اسیای شرقی . هان ؟

پیرمرد تا انتهای مسیر سرش توی لچکی شیشه عقب بود به بیرون نگاه میکرد.

داستان کوچَاک


-   من دارم میرم پیش روانپزشک ، کاری ندارید؟

پدر : هیچی فقط قضیه بی نظمیت رو هم مطرح کن

-   چشم

مادر : حتما بهش بگو که مادرتو اذیت می کنی

- حتما

پدر : اینم بهش بگو که پدرت تو زندگی هیچی برات کم نذاشت

- باشه

مادر : از ریخت و پاش هات ، از بیشعوری هات ، از الاغ بازی هات هم بگو

- چشم

 چند ساعت بعد....

پدر و مادر : سلام . چی شد ؟ درمان شدی؟ الان بهتری؟

- یک کتاب داد که بدم به شما
عنوانش چی هست:

" پدر و مادر ما متهمیم"

  اینگونه شد که آن دو به اشتباهشان پی بردند و دیگر کودکشان را انگشت نکردند

شکس 1307

1-داستان برتر جشنواره دولت ابادی در سالهای 1341-1379
2-برنده 6 دوره جشنواره پشم طلا
3-نامزد دریافت بیلاخ بلورین
4-شروع اعتیاد داریوش

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

خدمات دهن بفرمایید

- دهنتو سرویس کردم

+ لطف کردید
- فقط چند روز اول زیاد زر نزن که خوب اب بندی شه
+ اهنگ چی ؟ میتونم گوش کنم؟
- تا درمان کامل و قطعی فقط جاستین بیبر
+ می تونم بخندم؟
- اگه خنده باعث جر خوردنت نشه ایرادی نداره
+ اها . باشه . من برم .   دافض

عنوان نداریم

+ اقا این وبلاگتون رو می کشید کنار؟

- چرا؟
+ جلو راهه . سد پیشرفته . شما دارید تمام ایده ها رو میسوزونید
- عییییییییی عییییی  خوبه؟
+ یکم دیگه
- عی
+ خوبه خوبه

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

در مترو

دیگه باید روی پاهای خودت بایستی تازه من کتونی هامو دیروز خریدم

۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

داستان های بی تربیتی - + 18


- اقا اون لباس صورتیه چنده ؟
+ 30 تومن
- من 25 تومن بیشتر ندارم که
+ پس باید اندازه 5 هزار تُمن بله دیگه
- باشه اقا

[اتاق پرو - تسویه حساب]


- نه نه به اون دس نزن اون 10 تومن میارزه
+ این چی؟
- نه اونم 7/5  ه
+ این ناف ه چنده ؟
- اهوم ، اونم برات حساب می کنم مممم 4 تومن با سه تا بوس 300 تومنی درس میشه
- بیا اینم چسب زخم به جا 100 تومن بقیه ات . فاکتور کنم؟
+ بله فاکتور کن


۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

تلخینه

تلخی بی پایان به از بادام تلخ است
هرچند که تلخی بادام همان تلخی بی پایان است